معانی کلمه : صمیمی
لغت نامه دهخدا
صمیمی. [ ص َ ] ( ص نسبی ) منسوب به صمیم. رجوع به صمیم شود. یکدل. صدیق یکتا. همدل. یگانه. چنانکه گذشت یکی از معانی صمیم خالص ، است و این یا، را به آخر آن افزوده اند مانند ضروری...
فرهنگ عمید
۱. ویژگی رابطه ای که کاملاً دوستانه باشد.
۲. یک دل، همدل.
۲. یک دل، همدل.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به صمیم : تصمیم آنست که ستاره با آفتاب باشد و یا بمقارنه او کمتر از شانزده دقیقه مانده بود و یا از مقارنه او گذشته بود کمتر از شانزده دقیقه تا بدین حد است ستاره را پس و پیش از آفتاب صمیمی خوانند . ۲ - خالص و مخلص : دوست صمیمی . توضیح این کلمه بدین نحو در اصل صمیم بدون یائ است ولی در تداول فارسی یایی بدان افزایند .
دانشنامه عمومی
خودمان
(پهلوی) خواتیک.
مترادف و متضاد
بااخلاص، بامحبت، خالص، راستین، صمیم، مخلص، یکرنگ ≠ دورو، غیرصمیمی
فرهنگ فارسی ساره
خودمان
