معانی کلمه : صفی
لغت نامه دهخدا
صفی . [ ص َ ] (اِخ ) رجوع به صفی رشتی شود.
صفی . [ ص َ ] (اِخ ) (شیخ ...) رجوع به صفی الدین اردبیلی شود.
صفی . [ ص َ ] (اِخ ) سبزواری . رجوع به علی بن حسین کاشفی شود.
فرهنگ عمید
۱. ویژگی دوست مخلص و یک دل.
۲. برگزیده، خالص.
۲. برگزیده، خالص.
فرهنگ معین
(صَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - دوست یکدل . ۲ - برگزیده و خالص از هرچیزی .
فرهنگ فارسی
ویژگی کارها و وظایفی که برای اجرا و پردازش در صف قرار گرفته باشند
دانشنامه عمومی
خوب
گویش مازنی
خوب
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: safi(y)) (عربی) (در قدیم) خالص و یگانه (دوست) ؛ برگزیده ؛ صاف ، پاک ، روشن ؛ (به مجاز) صفیالله .
مترادف و متضاد
برگزیده، منتخب
بیآلایش، پاک، منزه
۱. برگزیده، منتخب
۲. بیآلایش، پاک، منزه
فرهنگستان زبان و ادب
{queued} [مهندسی مخابرات] ویژگی کارها و وظایفی که برای اجرا و پردازش در صف قرار گرفته باشند
