معانی کلمه : صبی
لغت نامه دهخدا
صبی . [ ص ُ ب َی ی ] (اِخ ) ابن اشعث تبع. تابعی است . (منتهی الارب ).
صبی . [ ص ُب ْ بی ی ] (ص نسبی ) صابی . منسوب به کیش صابیان . رجوع به صابئین شود.
صبی . [ ص َ با ] (ع مص ) کار کودکی کردن و با کودکان بازی نمودن . || میل کردن بسوی کودکی . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
کودک؛ پسربچه.
طفل کوچک؛ کودک.
کودک، پسربچه.
طفل کوچک، کودک.
طفل کوچک، کودک.
فرهنگ معین
(صَ یّ) [ ع . ] (اِ.) کودک ، پسر بچه . ج . صبیان .
(صُ بّ) [ ع . صابی ] (ص .) پیرو فرقة صابئان ؛ صابی ، ماندابی .
(صَ با) [ ع . ] (مص ل .) 1 - کار بچگانه کردن . 2 - با کودکان بازی کردن . 3 - به کودکی میل کردن .
(ص با) [ ع . ] 1 - (مص ل .) میل کردن به سوی جوانی و کودکی و بازی . 2 - (اِمص .) کودکی ، طفلی ، طفولیت .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پسر، فرزند، کودک ≠ صبیه
