معانی کلمه : صاف شدن
لغت نامه دهخدا
صاف شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) یک رو شدن. یک رنگ شدن :
صاف چون آیینه میباید شدن با نیک و بد
هیچ چیز از هیچ کس در دل نمیباید گرفت.|| صاف شدن هوا؛ بی ابر شدن. آفتاب شدن.
صاف چون آیینه میباید شدن با نیک و بد
هیچ چیز از هیچ کس در دل نمیباید گرفت.|| صاف شدن هوا؛ بی ابر شدن. آفتاب شدن.
فرهنگ فارسی
یک رو شدن
اصطلاحات
معنی اصطلاحات عامیانه و امروزی -> صاف شدن
تحمل فشار بیش از حد توان. مثال: این درس خیلی سنگینه، صاف شدم.
تحمل فشار بیش از حد توان. مثال: این درس خیلی سنگینه، صاف شدم.
