معانی کلمه : شکفیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. شکفتن، شکفته شدن.
۲. باز شدن غنچه.
۳. [مجاز] باز شدن لب ها هنگام تبسم، خندان شدن: چو سلطان نظر کرد او را بدید / ز دیدار او همچو گل بشکفید (سعدی: لغت نامه: شکفیدن ).
۲. باز شدن غنچه.
۳. [مجاز] باز شدن لب ها هنگام تبسم، خندان شدن: چو سلطان نظر کرد او را بدید / ز دیدار او همچو گل بشکفید (سعدی: لغت نامه: شکفیدن ).
فرهنگ معین
(ش کُ دَ ) (مص ل . ) ۱ - باز شدن غنچه . ۲ - خندان شدن .
