معانی کلمه : شهربند
لغت نامه دهخدا
شهربند. [ ش َ ب َ ] (اِخ ) نام دهی از نور به مازندران . (ترجمه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 149).
فرهنگ عمید
۱. بارو و حصار شهر، دیوار دور شهر.
۲. زندان.
۳. (صفت مفعولی ) زندانی، کسی که در محاصره باشد: حصار فلک برکشیدی بلند / در او کردی اندیشه را شهربند (نظامی۵: ۷۴۴ )، درون دلت شهربند است راز / نگر تا نبیند در شهر باز (سعدی۱: ۱۵۴ ).
۲. زندان.
۳. (صفت مفعولی ) زندانی، کسی که در محاصره باشد: حصار فلک برکشیدی بلند / در او کردی اندیشه را شهربند (نظامی۵: ۷۴۴ )، درون دلت شهربند است راز / نگر تا نبیند در شهر باز (سعدی۱: ۱۵۴ ).
فرهنگ معین
( ~ . بَ ) ۱ - (اِمر. ) دیوار دور شهر. ۲ - زندان . ۳ - (ص مر. ) زندانی . ۴ - کسی که در محاصره افتاده باشد.
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) باروری شهر حصار شهر دیوار دور شهر . ۲ - زندان . ۳ - ( صفت ) زندانی محبوس . ۴ - کسی که در محاصره افتاده باشد ٠
مشهور در نیکنامی کم عمق و سطحی
مشهور در نیکنامی کم عمق و سطحی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
/shahr band/ از توابع ناتل رستاق شهرستان نور
مترادف و متضاد
بارو، حصار
زندان، محبس
اسیر، زندانی، گرفتار، محاصره، محبوس ≠ آزاد، رها
۱. اسیر، زندانی، گرفتار، محاصره، محبوس
۲. بارو، حصار
۳. زندان، محبس ≠ آزاد، رها
