معانی کلمه : شخودن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. خراشیدن، مجروح کردن: من همانم که مرا روی همی اشک شخود / من همانم که مرا دست همی جامه درید (فرخی: ۴۳۷ )، به مدحت کردن مخلوق روی خویش بشخودم / نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم (کسائی: ۴۰ ).
۲. به ناخن کندن، ریش کردن، خراشیدن با ناخن یا دندان: بکندند موی و شخودند روی / از ایران برآمد یکی هوی هوی (فردوسی: ۱/۳۱۶ ).
۲. به ناخن کندن، ریش کردن، خراشیدن با ناخن یا دندان: بکندند موی و شخودند روی / از ایران برآمد یکی هوی هوی (فردوسی: ۱/۳۱۶ ).
فرهنگ معین
(شُ دَ ) (مص م . ) ۱ - خراشیدن ، ریش کردن . ۲ - آزردن .
فرهنگ فارسی
( شخود شخاید خواهد شخود بخشا شخاینده شخوده ) ۱ - ( مصدر ) خراشیدن بناخن کندن . ۲ - آذردن . ۳ - فراهم آوردن جمع کردن . ۴ - ( مصدر ) خراشیده شدن . ۵ - فراهم شدن .
