شبانگه. [ ش َ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ، ق مرکب ) مرکب از شب + «گه » مخفف گاه پسوند زمان و مکان. شبانگاه : شبانگه رسیدند دل ناامیدبدان دژ که خواندندی او را سپید.فردوسی.شبانگه چو بنشست بر تخت ماه سوی آسیا شد به نزدیک شاه.فردوسی.شبانگه به درگاه بردش کشان بَرِ روزبانان مردم کشان.فردوسی.از گه مشرق چو طاووسی برآید بامداددرگه مغرب شبانگه خویشتن عنقا کند.ناصرخسرو.شبانگه آفتاب آوردی از رخ مرا عهد سلیمان تازه کر...