سیاه شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) تاریک شدن. اسوداد : بریده گشت پس آنگاه ششصدوسی سال سیاه شد همه عالم ز کفر و از کافر.ناصرخسرو.زآن پیشتر که جامه جانت شود سیاه از مردم سیاه درون اجتناب کن.صائب. || محو شدن. سترده شدن. ( یادداشت بخط مؤلف ) : که فرغول برنتابد آن روزکه بر تخته بر سیاه شود نام.رودکی ( از لغت فرس اسدی ص 316 )....
فرهنگ فارسی
تاریک شدن اسوداد
مترادف و متضاد
black (فعل)سیاه شدن، سیاه کردنbe afflicted (فعل)سیاه شدنsmudge (فعل)سیاه شدن، لک کردنturn black (فعل)سیاه شدنbe blacked (فعل)سیاه شدنbecome black (فعل)سیاه شدنbe blackened (فعل)سیاه شدنbe ruined (فعل)سیاه شدن، خراب شدن...