معانی کلمه : سوارکار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
کسی که در اسب سواری چابک و ماهر باشد، چابک سوار، اسب سوار.
فرهنگ فارسی
شخصی که در مسابقات سوارکاری شرکت میکند متـ . سوار
چابک سوار، اسب سوار، کسی که سواربراسب بامهارت
مرد دانا بشیوه های سواری مجرب در سواری ماهر در سواری اسب و فنون آن
کسی که در سواری ماهر و چابک بود .
مرد دانا بشیوه های سواری مجرب در سواری ماهر در سواری اسب و فنون آن
کسی که در سواری ماهر و چابک بود .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
horseman (اسم)
اسب سوار، سوار، سوار کار
jockey (اسم)
چابک سوار، سوار کار، اسب سوار حرفه ای
واژه نامه بختیاریکا
سُوار؛ وریا
فرهنگستان زبان و ادب
{rider} [ورزش] شخصی که در مسابقات سوارکاری شرکت می کند
متـ . سوار
