معانی کلمه : سوارکاری
لغت نامه دهخدا
سوارکاری. [ س َ ] ( حامص مرکب ) عمل سوارکار. شغل سوارکار. رجوع به ماده قبل شود.
فرهنگ عمید
مهارت و چابکی در اسب سواری، چابک سواری.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
عمل سوارکار شغل سوارکار
راندن و سواری گرفتن و هدایت اسب در مسابقات که رشتههایی مانند خرامش و پرشبااسب و کالسکهرانی را شامل میشود
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
equitation (اسم)
سوارکاری، سواری، هنر اسب سواری
فرهنگستان زبان و ادب
{equestrianism} [ورزش] راندن و سواری گرفتن و هدایت اسب در مسابقات که رشته هایی مانند خرامش و پرش بااسب و کالسکه رانی را شامل می شود
کلمات مرتبط
- سوارکاری سه روزه
- سوارکاری در بازی های اسیایی 2014
- سوارکاری در بازی های اسیایی 2018
- سوارکاری در بازی های المپیک تابستانی
- سوارکاری در بازی های المپیک تابستانی 1900
- سوارکاری در بازی های المپیک تابستانی 1912
- سوارکاری در بازی های المپیک تابستانی 1920
- سوارکاری در بازی های المپیک تابستانی 1924
- سوارکاری در بازی های المپیک تابستانی 1928
