معانی کلمه : سرگرم کردن
لغت نامه دهخدا
سرگرم کردن.[ س َ گ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مشغول کردن :
به یک آتش چو داغ لاله میسوزم در این گلشن
نه هر شمعی تواند کرد چون پروانه سرگرمم.
به یک آتش چو داغ لاله میسوزم در این گلشن
نه هر شمعی تواند کرد چون پروانه سرگرمم.
فرهنگ فارسی
مشغول کردن
مترادف و متضاد
درگیر کردن
مشغول کردن، سرگرم ساختن
دلبسته کردن، علاقهمند کردن
علاقهمند کردن، دلبسته کردن
۱. مشغول کردن
۲. دلبسته کردن، علاقهمند کردن
۱. مشغول کردن، سرگرم ساختن
۲. درگیر کردن
۳. علاقهمند کردن، دلبسته کردن
