معانی کلمه : سرکرده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
رئیس یک طایفه یا دسته ای از مردم، سردسته، فرمانده.
فرهنگ معین
( ~ . کَ دِ ) (اِمر. ) رییس ، سردسته .
فرهنگ فارسی
سردسته، فرمانده، رئیس یک دسته ازمردم
( صفت ) ۱ - رئیس سر دسته ( عموما ) . ۲ - رئیس ایل یا عشیره . ۳ - فرمانده نظامی ( قاجاریان ) . جمع : سر کردگان . یا سر کده انتقالی . دستگاهی که عهده دار اداره امور املاک خالصه و املاک موقوفه ای بود که تولیت آن با پادشاه بود ( صفویان ) .
( صفت ) ۱ - رئیس سر دسته ( عموما ) . ۲ - رئیس ایل یا عشیره . ۳ - فرمانده نظامی ( قاجاریان ) . جمع : سر کردگان . یا سر کده انتقالی . دستگاهی که عهده دار اداره امور املاک خالصه و املاک موقوفه ای بود که تولیت آن با پادشاه بود ( صفویان ) .
مترادف و متضاد
رئیس، رهبر، سرجنبان، سردسته، سرور، فرمانده ≠ مادون
واژه نامه بختیاریکا
پیچَنگ
