معانی کلمه : سرپاس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. فرماندهِ پاسبانان، سردستۀ نگهبانان.
۲. [منسوخ]پایور شهربانی، برابر سرتیپ ارتش.
۳. (اسم ) [قدیمی] خود آهنی، کلاه خود.
۴. (اسم ) [قدیمی] سپر.
۲. [منسوخ]پایور شهربانی، برابر سرتیپ ارتش.
۳. (اسم ) [قدیمی] خود آهنی، کلاه خود.
۴. (اسم ) [قدیمی] سپر.
فرهنگ معین
( ~ . ) (اِمر. ) رییس پاسبانان ، سر دستة نگهبانان .
فرهنگ فارسی
فرمانده، پاسبان، سردسته نگهبانان، خود آهنی، کلاهخود، سپر
( صفت ) ۱ - رئیس شبانان . ۲ - رئیس محافظان . ۳ - پایور شهربانی برابر سرتیپ ارتش . توضیح این کلمه مدتی در زمان اعلیحضرت رضا شاه معمول و سپس متروک شد و اکنون بجای آن همان سرتیپ مستعمل است . ۴ - خد آهنی . ۵ - سپر .
( صفت ) ۱ - رئیس شبانان . ۲ - رئیس محافظان . ۳ - پایور شهربانی برابر سرتیپ ارتش . توضیح این کلمه مدتی در زمان اعلیحضرت رضا شاه معمول و سپس متروک شد و اکنون بجای آن همان سرتیپ مستعمل است . ۴ - خد آهنی . ۵ - سپر .
