معانی کلمه : سردستی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [عامیانه] عجولانه.
۲. چیزی که بر سر دست یا دم دست باشد.
۳. کاری که بر سر دست و فوری و بی درنگ انجام دهند.
۴. آنچه حاضر باشد یا زود حاضر شود از طعام و شراب: باده ای چند خورد سردستی / روی صحرا شد از سر مستی (نظامی۴: ۵۷۲ ).
۲. چیزی که بر سر دست یا دم دست باشد.
۳. کاری که بر سر دست و فوری و بی درنگ انجام دهند.
۴. آنچه حاضر باشد یا زود حاضر شود از طعام و شراب: باده ای چند خورد سردستی / روی صحرا شد از سر مستی (نظامی۴: ۵۷۲ ).
فرهنگ معین
( ~ . دَ ) (ص . ) سرسری ، ناقص .
فرهنگ فارسی
۱ - آنچه بر سر دست یا در دست باشد . ۲ - چوبی که قلندران بر سر دست گیرند . ۳ - طعام و شرابی که حاضر باشد یا زود حاضر کنند ماحضر .
گویش مازنی
چوبدستی
مترادف و متضاد
عجولانه
چوبدستی
گذرا، مجمل
حاضری، ماحضر
آسان، رایگان
دمدست، دمدستی
کم، ناچیز، مختصر
۱. گذرا، مجمل
۲. حاضری، ماحضر
۳. عجولانه
۴. آسان، رایگان
۵. کم، ناچیز، مختصر
۶. دمدست، دمدستی
۷. چوبدستی
واژه نامه بختیاریکا
( سَر دَستی ) غذای حاضری و غیر پختنی
