معانی کلمه : سرتیز کردن
لغت نامه دهخدا
سرتیز کردن. [ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ساختن. بهم بافتن. سرهم کردن :
پریرخ زآن بتان پرهیز میکرد
دروغی چند را سرتیز میکرد. || فروبردن. داخل کردن :
سنان بر سینه ها سرتیز کرده
جهان را روز رستاخیز کرده.
پریرخ زآن بتان پرهیز میکرد
دروغی چند را سرتیز میکرد. || فروبردن. داخل کردن :
سنان بر سینه ها سرتیز کرده
جهان را روز رستاخیز کرده.
فرهنگ فارسی
ساختن بهم بافتن سرهم کردن
