معانی کلمه : سرانگشتی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. چیزی که با سرانگشت انجام می شود.
۲. [عامیانه، مجاز] ساده و آسان: حساب سرانگشتی.
۳. چیزی که بر سر انگشت کنند، مانند انگشتانه.
۴. (اسم ) [قدیمی] نوعی آش که گلوله های کوچکی از خمیر آرد گندم شبیه سرانگشت در آن می ریزند.
۲. [عامیانه، مجاز] ساده و آسان: حساب سرانگشتی.
۳. چیزی که بر سر انگشت کنند، مانند انگشتانه.
۴. (اسم ) [قدیمی] نوعی آش که گلوله های کوچکی از خمیر آرد گندم شبیه سرانگشت در آن می ریزند.
فرهنگ فارسی
انگشتانه، نوعی از آش که گلوله های کوچکی ازخمیر، آردگندم شبیه به سرانگشت در آن میریزند
۱ - آنچه بر سر انگشت کنند ( انگشتانه و غیره ) . ۲ - حنایی که بر سر انگشتهای دست و پا بندند . ۳ - نوعی از آش آرد .
۱ - آنچه بر سر انگشت کنند ( انگشتانه و غیره ) . ۲ - حنایی که بر سر انگشتهای دست و پا بندند . ۳ - نوعی از آش آرد .
