سرانگشت. [ س َ اَ گ ُ ] ( اِ مرکب ) معروف که آن را به حنا رنگین کنند. ( آنندراج ). انمله. بنان. ( ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) : چون سرانگشت قلم گیر من از خطبدیعدر خط مهر من انگشت نمائید همه.خاقانی.به خون عزیزان فروبرده چنگ سرانگشتها کرده عناب رنگ.سعدی.به غم خوارگی چون سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من.سعدی.تا سرانگشت تعنت به سر مهر گذاری حالیا پرده برافکن مه انگشت نما را.دهخدا. || نوعی از...
فرهنگ عمید
نک انگشت، نوک انگشت.
فرهنگ فارسی
انمله بنان یا نوعی از انگور ۱ - نوک انگشت بن انگشت بنان . ۲ - نوعی از انگور .