سراسر. [ س َ س َ ] ( اِ مرکب ، ق مرکب ) ( از: سر + ا واسطه + سر، مانند: دمادم ، کشاکش ، برابر ) پهلوی «سَراسَر». ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). همه و تمام. ( برهان ). کنایه از تمام و مجموع. ( آنندراج ) : بزرگی سراسر بگفتار نیست دو صد گفته چون نیم کردار نیست.فردوسی.یکی شادمانی بداند جهان سراسر میان کهان و مهان.فردوسی.بهشتم برآمد بلند آفتاب جهان شد سراسر چو دریای آب.فردوسی.سراسر سپه نعره برداشتندسنانه...
فرهنگ عمید
۱. سرتاسر، از این سر تا آن سر، سربه سر، همه. ۲. (قید ) کلاً، تماماً.
فرهنگ معین
(سَ سَ ) (ق مر. ) تمام ، همه .
فرهنگ فارسی
همه، همگی، ازاین سرتا آن سر، سرتاسری سر تا سر تمام همه : جمعیت سراسر خیابان را اشغال کرده بود . ده قاقازان بخش ضیائ آباد شهرستان قزوین دارای ۳٠۷ تن سکنه است آب آن از رودخانه دگرمانچای تامین میشود.
مترادف و متضاد
تمام، تمام
whole (صفت)کامل، درست، مجموع، همه، تمام، سراسر، تمام و کمال، دست نخورده، سالم، بی خردهentire (صفت)درست، تمام، سراسر، بی عیب، دست نخورده، یکتیعoverall (صفت)شامل همه چیز، سراسرthroughout (قید)تماما، سراسر، سرتاسر، بکلی، از درون و بیرونall over (قید)سراسر، سرتاسر، در هر قسمت، سربسر، بطور سراسری...