معانی کلمه : یک سراسر
لغت نامه دهخدا
یک سراسر. [ ی َ / ی ِ س َ س َ ] ( ص مرکب ، ق مرکب ) یکسر. ( آنندراج ) :
آن جوهرم که می شکنند از براش سر
باور کنی اگر ببری یک سراسرم. || یکسر. از یک جانب. یکسو :
وسعت ملک جنون هم یک سراسر بیش نیست
منتهای منزل چاک گریبان دامن است.و رجوع به یکسر شود.
آن جوهرم که می شکنند از براش سر
باور کنی اگر ببری یک سراسرم. || یکسر. از یک جانب. یکسو :
وسعت ملک جنون هم یک سراسر بیش نیست
منتهای منزل چاک گریبان دامن است.و رجوع به یکسر شود.
فرهنگ عمید
یکسر#NAME?
= یکسر
