معانی کلمه : سخت جانی
لغت نامه دهخدا
سخت جانی. [ س َ ] ( حامص مرکب ) گران جانی :
آزاد کنم ز سخت جانی
وآباد کنم به سخت رانی.شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
آزاد کنم ز سخت جانی
وآباد کنم به سخت رانی.شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
فرهنگ فارسی
میزان مقاومت موجود زنده در مقابل تنشهای محیط
حالت و کیفیت سخت جان .
گران جانی
گران جانی
مترادف و متضاد
سنگدلی
پوستکلفتی، گرانجانی، جانسختی، سگجانی
فرهنگستان زبان و ادب
{hardiness, stress tolerance} [کشاورزی-زراعت و اصلاح نباتات] میزان مقاومت موجود زنده در مقابل تنش های محیط
