معانی کلمه : ستمگاری
لغت نامه دهخدا
ستمگاری. [ س ِ ت َ ] ( حامص مرکب ) عمل ستمگار :
چار سالست کز ستمگاری
داردم بیگنه بدین خواری.بجز آن هر چه بینی از خواری
باشد آن نوعی از ستمگاری.رجوع به ستمکاری شود.
چار سالست کز ستمگاری
داردم بیگنه بدین خواری.بجز آن هر چه بینی از خواری
باشد آن نوعی از ستمگاری.رجوع به ستمکاری شود.
فرهنگ فارسی
کار ستمگر عمل ستمگر
