ستمگار. [ س ِ ت َ ] ( ص مرکب ) آنکه کار او ستم باشد. جابر. ظالم : یکی بانگ برزد به بیدادگرکه باش ای ستمگار پرخاشخر.فردوسی.و متغلبان را که ستمگار بدکردار باشند خارجی باید گفت. ( تاریخ بیهقی ).ای ستمگار و بخیره زده بر پای تبرآنگه آگاه شوی چون بخوری درد ستم.ناصرخسرو.یک گل نروید ار ننهد گل رادست هزارخار ستمگارش.ناصرخسرو.نشگفت که مقهور شد آن لشکر مخذول مقهور شود لشکر سلطان ستمگار.معزی.از گل جمالش بجز خ...