معانی کلمه : سایه افکندن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
( ~ . اَ کَ دَ ) (مص ل . ) حمایت کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) توجه کردن متوجه احوال کسی گردیدن .
مترادف و متضاد
مستولیشدن، چیره شدن، حکمفرما شدن
التفات کردن، توجه کردن، عنایت کردن
سایه کردن، سایه گستردن، سایه انداختن
۱. سایه کردن، سایه گستردن، سایه انداختن
۲. مستولیشدن، چیره شدن، حکمفرما شدن
۳. التفات کردن، توجه کردن، عنایت کردن
