معانی کلمه : سارغ
لغت نامه دهخدا
سارغ . [ رَ ] (ترکی ، اِ) در ترکی نام گلی است زردرنگ . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
سارغ . [ رَ / رِ ] (اِ) چادرشب . سفره . بقچه . (فرهنگ گیلکی ) (فرهنگ لارستانی ). رجوع به سارخ ، سارغ ، سارق ، ساروغ ، ساروق شود.
فرهنگ عمید
دستمال بزرگ که در آن چیزی ببندند، بقچه.
فرهنگ معین
(رُ یا رِ) (اِ.) نک ساروق .
(رِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - خورندة خوشة انگور با بن . 2 - در فارسی : نوشنده .
(رِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - خورندة خوشة انگور با بن . ۲ - در فارسی : نوشنده .
(رُ یا رِ ) (اِ. ) نک ساروق .
(رُ یا رِ ) (اِ. ) نک ساروق .
فرهنگ فارسی
سارخ، بغچه، دستمال بزرگ که در آن چیزی ببندند
۱ - خورنده خوشه انگور با بن . ۲ - نوشنده .
بهنگامی که عبدالرزاق پسر بزرگ خواجه احمد حسن میمندی بقلعت نندنه موقوف بود
۱ - خورنده خوشه انگور با بن . ۲ - نوشنده .
بهنگامی که عبدالرزاق پسر بزرگ خواجه احمد حسن میمندی بقلعت نندنه موقوف بود
