معانی کلمه : زیبیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. شایسته بودن، سزاوار بودن: گر سیستان بنازد بر شهرها عجب نیست / زیرا که سیستان را زیبد به خواجه مفخر (فرخی: ۱۸۷ ).
۲. خوبی و آراستگی داشتن، برازیدن.
۳. شایسته و برازنده بودن چیزی برای چیز دیگر مثل لباس به تن انسان.
۲. خوبی و آراستگی داشتن، برازیدن.
۳. شایسته و برازنده بودن چیزی برای چیز دیگر مثل لباس به تن انسان.
فرهنگ معین
(زِ دَ ) (مص ل . ) سزاوار بودن ، برازنده بودن .
فرهنگ فارسی
شایسته بودن، سزاواربودن، خوبی و آراستگی
( مصدر ) ( زیبید زیبد خواهد زیبید زیبنده زیبا زیبان زیبیده ) ۱ - شایسته بودن سزاوار بودن . ۲ - آراسته بودن خوش آیند بودن . ۳ - برازنده بودن ( جامه به تن و جز آن )
( مصدر ) ( زیبید زیبد خواهد زیبید زیبنده زیبا زیبان زیبیده ) ۱ - شایسته بودن سزاوار بودن . ۲ - آراسته بودن خوش آیند بودن . ۳ - برازنده بودن ( جامه به تن و جز آن )
