زیارت کردن. [ رَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دریافتن مقام متبرک یا شخص متبرک. ( آنندراج ). اعتمار. زور. زیارة. ( ترجمان القرآن ) ( منتهی الارب ) : اندر بشاورد به ناحیت پارس دو آتشکده است که آنرا زیارت کنند. ( حدود العالم ).درراه خدا دو کعبه آمد منزل یک کعبه صورت است و یک کعبه دل تا بتوانی زیارت دلها کن کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل.خواجه عبداﷲ انصاری.گویی به فلان جای یکی سنگ شریف است هر کس که زیارت کندش ه...
فرهنگ فارسی
دریافتن مقام متبرک یا شخص متبرک اعتمار .
مترادف و متضاد
visit(فعل)
سر زدن، خدمت کسی رسیدن، ملاقات کردن، عیادت کردن، دیدن کردن از، زیارت کردن، دید و بازدید کردن