معانی کلمه : زنخ
لغت نامه دهخدا
زنخ . [ زَ ن ِ ] (ع ص ) دُهن زنخ ؛ روغن متغیر ومزه برگشته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
= چانه١
〈 زنخ بر خون زدن: [قدیمی، مجاز] شرمنده شدن؛ سرافکنده شدن.
〈 زنخ زدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] سخن بیهوده گفتن؛ بیهوده حرف زدن؛ چانه زدن.
= چانه١
* زنخ بر خون زدن: [قدیمی، مجاز] شرمنده شدن، سرافکنده شدن.
* زنخ زدن: (مصدر لازم ) [قدیمی، مجاز] سخن بیهوده گفتن، بیهوده حرف زدن، چانه زدن.
* زنخ بر خون زدن: [قدیمی، مجاز] شرمنده شدن، سرافکنده شدن.
* زنخ زدن: (مصدر لازم ) [قدیمی، مجاز] سخن بیهوده گفتن، بیهوده حرف زدن، چانه زدن.
فرهنگ معین
(زَ نَ ) (اِ. ) چانه .
فرهنگ فارسی
چانه، ذقن
( اسم ) ۱ - چانه ذقن . ۲ - سخن ( مطلقا ) . ۳ - سخن بیهوده و بی معنی لاف و گزاف . یا زنخ بر خون زدن خجل بودن شرمنده بودن . یا بزیر زنخ ستون کردن ۱ - متفکر بودن . ۲ - اندوهگین بودن .
( اسم ) ۱ - چانه ذقن . ۲ - سخن ( مطلقا ) . ۳ - سخن بیهوده و بی معنی لاف و گزاف . یا زنخ بر خون زدن خجل بودن شرمنده بودن . یا بزیر زنخ ستون کردن ۱ - متفکر بودن . ۲ - اندوهگین بودن .
مترادف و متضاد
چانه، ذقن، زنخدان
