معانی کلمه : زردوز
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که پیشه اش دوختن و ساختن پارچه های زری است، کسی که با تارهای زر نقش و نگار بر جامه می دوزد.
۲. (صفت مفعولی ) زردوزی شده.
۲. (صفت مفعولی ) زردوزی شده.
فرهنگ فارسی
کسی که باتارهای رنقش ونگاربرجامه بدوزد
۱ - ( صفت ) آنکه با تارهای زرد گلابتون پارچه و جامه را نقش دوزد چکن دوز . ۲ - ( صفت ) پارچه زر دوزی شده .
زر دوزنده آنکه با تار های زر و گلابتون پارچه و جامه را نقش دوزد زر دوخته
۱ - ( صفت ) آنکه با تارهای زرد گلابتون پارچه و جامه را نقش دوزد چکن دوز . ۲ - ( صفت ) پارچه زر دوزی شده .
زر دوزنده آنکه با تار های زر و گلابتون پارچه و جامه را نقش دوزد زر دوخته
