معانی کلمه : زبردستی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. چالاکی، مهارت.
۲. [قدیمی] توانایی، زورمندی: غم زیردستان بخور زینهار / بترس از زبردستی روزگار (سعدی۱: ۶۴ ).
۲. [قدیمی] توانایی، زورمندی: غم زیردستان بخور زینهار / بترس از زبردستی روزگار (سعدی۱: ۶۴ ).
فرهنگ معین
( ~. ) (حامص . ) توانایی ، مهارت .
فرهنگ فارسی
۱ - توانایی اقتدار مقابل زیر دستی. ۲ - فرمانروایی مقابل زیر دستی مافوقی بالا دستی مقابل زیر دستی .
ظلم و تعدی و درشتی غلبه و شدت و برتری بزرگی و آقایی قدرت و زورمندی
ظلم و تعدی و درشتی غلبه و شدت و برتری بزرگی و آقایی قدرت و زورمندی
مترادف و متضاد
اقتدار، توانایی
تبحر، چابکی، چالاکی، خبرگی، زرنگی، قدرت، مهارت
۱. تبحر، چابکی، چالاکی، خبرگی، زرنگی، قدرت، مهارت
۲. اقتدار، توانایی
