معانی کلمه : زاو
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. قوی، نیرومند، توانا.
۲. زبردست، استاد: اشک می راند او که ای هندوی زاو / شیر را کردی اسیر دمّ گاو (مولوی: ۱۰۲۸ ).
۳. (اسم ) ‹زو› شکاف، رخنه، درۀ کوه: وز آنجا کشیدن سوی زاو کوه / برآن کوه البرز بردن گروه (فردوسی۴: ۲۴۵ ).
۲. زبردست، استاد: اشک می راند او که ای هندوی زاو / شیر را کردی اسیر دمّ گاو (مولوی: ۱۰۲۸ ).
۳. (اسم ) ‹زو› شکاف، رخنه، درۀ کوه: وز آنجا کشیدن سوی زاو کوه / برآن کوه البرز بردن گروه (فردوسی۴: ۲۴۵ ).
فرهنگ معین
(ص .) قوی ، نیرومند.
(اِ.) 1 - شکاف ، رخنه . 2 - درة کوه .
(اِ. ) ۱ - شکاف ، رخنه . ۲ - درة کوه .
(ص . ) قوی ، نیرومند.
(ص . ) قوی ، نیرومند.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:زو
wikijoo: زاو
فرهنگ فارسی
( صفت ) قوی پر زور نیرومند .
قوی و زبردست پر زور را گویند پهلوان استاد بنا و گلکار دره کوه
قوی و زبردست پر زور را گویند پهلوان استاد بنا و گلکار دره کوه
