روی آوردن . [ وَ دَ ] (مص مرکب ) متوجه شدن . توجه کردن . (ناظم الاطباء). اقبال . رو کردن . حرکت کردن به . (یادداشت مؤلف ) : یکایک پذیرفت گفتار اوی از آن پس سوی راه آورد روی . فردوسی .امیر نماز بامداد بکرد و روی به شهر آورد. (تاریخ بیهقی ). لشکر از چهار جانب روی به رخنه آورد. (تاریخ بیهقی ). عامه ٔ شهر... سلاح برداشتند و روی به جنگ آوردند. (تاریخ بیهقی ). محمود حسنک را دستوری داد تا به حج رود حج ب...
فرهنگ معین
(وَ یا وُ دَ) (مص ل .) 1 - توجه کردن . 2 - پناهنده شدن .