معانی کلمه : رقعه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نامۀ کوچک، نوشتۀ کوتاه.
۲. وصله ای که به لباس می دوزند.
۳. صفحۀ شطرنج یا نرد.
۴. قطعه ای از چیزی که بر آن می نوشتند، مانند پوست، کاغذ، یا پارچه.
۲. وصله ای که به لباس می دوزند.
۳. صفحۀ شطرنج یا نرد.
۴. قطعه ای از چیزی که بر آن می نوشتند، مانند پوست، کاغذ، یا پارچه.
فرهنگ معین
(رُ عِ یا عَ ) [ ع . رقعة ] (اِ. ) ۱ - تکه ، قطعه . ۲ - پینه که به جامه دوزند، وصله . ۳ - قطعه کاغذی که روی آن نویسند. ۴ - نامه ، مکتوب . ج . رقاع و رُقع .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
پینه، وصله
عریضه، مراسله، مکتوب، منشور، نامه، نوشته
۱. پینه، وصله
۲. عریضه، مراسله، مکتوب، منشور، نامه، نوشته
