معانی کلمه : رد
لغت نامه دهخدا
رد. [ رَ دِن ْ ] (ع ص ) رجل رد؛ مرد هالک و المؤنث بالهاء. (منتهی الارب ).
رد. [ رِدد ] (ع اِ) عماد هر چیز و قوام آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عماد شی ٔ. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. جوانمرد.
۲. دلاور؛ دلیر.
۳. دانا؛ بخرد: ◻︎ یکی انجمن ساخت از بخردان / بزرگان و سالآزموده ردان (فردوسی: ۵/۴۷۱).
۴. سرور.
فرهنگ معین
(رَ) [ په . ] (ص .) 1 - جوانمرد، راد. 2 - دانا، بخرد. 3 - سرور، پیشوای دینی زردشتیان .
(رَ د یا دّ) [ ع . ] 1 - (مص م .) پس دادن ، بازگردانیدن . 2 - (اِ.) اثر پای ، نشانة قدم .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
استرداد
رَدْ:(rad) در گویش گنابادی یعنی نشان ، علامت باقی مانده || رد شدن: عبور ، رفتن ، نفهمیدن || ردشده: برگشت خورده || رد کردن: دست به دست دادن به نفر کناری ، پس دادن، دادن
گویش مازنی
رک و راست
فریب کار – نیرنگ باز
۱دور کنار ۲مرتب – متوالی ۳رعد – صدای تندر
مترادف و متضاد
وازده
رفوزه، مردود
استرداد، واپس
اثر، پی، رگه، علامت، نشان، نقش
اعراض، اقاله، امتناع، انکار، بطلان، تقبیح، تکذیب، طرد، فسخ، نفی، نقض، نکول
۱. اثر، پی، رگه، علامت، نشان، نقش
۲. اعراض، اقاله، امتناع، انکار، بطلان، تقبیح، تکذیب، طرد، فسخ، نفی، نقض، نکول
۳. استرداد، واپس
۴. رفوزه، مردود
۵. وازده
