رحم آوردن . [ رَ وَ دَ ] (مص مرکب ) مهربانی کردن . دلسوزی کردن . شفقت ورزیدن . (فرهنگ فارسی معین ). رحم کردن . مهربانی نشان دادن . رأفت و شفقت نمودن : رحم نآورد به پیران و جوانهاشان تا برون کرد ز تن شیره ٔ جانهاشان . منوچهری .دریاب که آسمان نمی بارد جان رحم آرکه از زمین نمی روید دل . انوری .چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ میزایدچو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد. خاقانی .و بر دوست و بیگان...