معانی کلمه : ذم
لغت نامه دهخدا
ذم . [ ذِم م ] (ع ص ) بسیار لاغر. || هالک . || مرد نکوهیده . || (اِ) امان . || عهد. پذرفتاری .
فرهنگ عمید
بد گفتن؛ نکوهش کردن؛ بدگویی؛ نکوهش؛ نکوهیدن.
〈 ذم شبیهبه مدح: (ادبی) در بدیع، ذم کسی بهطوریکه در ابتدا ستایش به نظر آید، مانند این شعر: دیگر مگو که زاهد ما را گذشت نیست / نگذشت اگرچه از سر دنیا، ز دین گذشت.
〈 ذم موجه: (ادبی) در بدیع، آوردن صفتی مذموم از کسی در ضمن صفت مذموم دیگر، مانند این شعر: ز میدان چنان تافت روی گریز / که گفتی ز وی خواست سائل پشیز.
فرهنگ معین
(ذَ مّ ) [ ع . ] (اِمص . ) نکوهش ، بدگویی .
فرهنگ فارسی
نکوهیدن، بدگفتن، نکوهش کردن، بدگویی، نکوهش
۱ - ( مصدر ) مذمت کردن نکوهیدن بد گفتن قدح کردن مقابل مدح . ۲ - ( اسم ) نکوهش بدگویی قدح جمع ذموم .
۱ - ( مصدر ) مذمت کردن نکوهیدن بد گفتن قدح کردن مقابل مدح . ۲ - ( اسم ) نکوهش بدگویی قدح جمع ذموم .
دانشنامه عمومی
بدگویی.نکوهش.
مترادف و متضاد
بدگویی، قدح، مذمت، نکوهش، ≠ مدح
