دگرگون شدن. [ دِ گ َ گو ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) دیگرگون شدن. تغییر کردن.تغیر. تغییر. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). عوض شدن. با وضعی دیگر شدن. با احوالی دیگر شدن. تغییر احوال دادن. تغییر ماهیت دادن. تغییر کیفیت دادن. به وضعی غیر وضع سابق درآمدن. و رجوع به دگرگون شود : که دگرگون شدند و دیگرسان به نهاد و به خوی و گونه و رنگ.فرخی.من پار دلی داشتم بسامان امسال دگرگون شد و دگرسان.فرخی.دگرگون شدی و دگرگون شودچو ...
فرهنگ فارسی
دیگرگون شدن .
مترادف و متضاد
alter(فعل)
اصلاح کردن، تغییر دادن، عوض کردن، دگرگون شدن، تغییر یافتن، دگرگون کردن، جرح و تعدیل کردن