دل ربودن. [ دِ رُ دَ ] ( مص مرکب ) ربودن دل. فریفته کردن. شیفته کردن. عاشق ساختن : چو نوبت داشت در خدمت نمودن برون زد نوبتی در دل ربودن.نظامی.وفاو عهد نمودی دل سلیم ربودی چو خویشتن به تو دادم تو میل بازگرفتی.سعدی.ای دل ربوده از بر من حکم از آن تست گر نیز گوئیم به مثل ترک جان بگوی.سعدی.نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بست.سعدی.ربوده ست خاطرفریبی دلش فرورفته پای نظر در گلش.سعدی...