دستاردار. [ دَ ] ( نف مرکب ) دستاردارنده.دستارور. معمم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : این چو مگس خونخور و دستاردارو آن چوخره سرزن و باطیلسان.خاقانی. || دارنده سفره. سفره دار. متصدی سفره. || دارنده حوله. خادم و متصدی رومال و حوله.- دستاردار خوان ؛ آنکه بر سر خوان دستار و حوله بدست برای پاک کردن دست و روی ایستد : ای صد زبیده پیش صف خادمان تودستاردار خوان و پرستار خوان شده.خاقانی.|| منصبی بوده است بزمان ...
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - آنکه دستار دارد دستار بند معمم . ۲ - عالم فقیه دانشمند . ۳ - صاحب حشمت . دستار دارنده دستارور معمم