دست کرده . [ دَ ک َ دَ / دِ] (ن مف مرکب ) دست فروبرده . رجوع به دست کردن شود.- دست کرده به کش ؛ دست به سینه . دست در بغل : گزیدند میخوارگان خواب خوش پرستندگان دست کرده بکش . فردوسی .چو بینی رخ شاه خورشیدفش دوتایی برو دست کرده بکش . فردوسی .بیامد پدر دست کرده بکش بپیش شهنشاه خورشیدفش . فردوسی .بفرمود تا لنبک آبکش بشد پیش او دست کرده بکش .فردوسی ....