درچیدن. [ دَ دَ ] ( مص مرکب ) چیدن. ورچیدن. جمع کردن : تعجیة؛ درچیدن و کج کردن روی را. تکور؛ درچیده شدن. ( از منتهی الارب ).- خویشتن درچیدن ؛ از مردم دوری کردن و تنهایی گزیدن : خویش را رسوا مکن در شهر چین عاقلی جو خویشتن را درمچین.مولوی.- درچیدن تری ؛ کشیدن آب. خشک کردن آب. گرفتن رطوبت : اگر دارپلپل نیم کوفته بر کباب این جگر پراکنند تا تری آن درچینند... روا باشد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).- درچیدن دامن...