معانی کلمه : درفشیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. = درخشیدن
۲. لرزیدن، جنبیدن.
۲. لرزیدن، جنبیدن.
فرهنگ معین
(دُ یا دَ رَ دَ ) (مص ل . ) درخشیدن .
فرهنگ فارسی
درخشیدن، لرزیدن وجنبیدن، تابنده، روشن وتابان
( مصدر ) ( درخشید درخشد خواهد درخشید بدرخش درخشنده درخشان درخشیده درخشش ) . ۱ - روشن شدن برق زدن ۲ - ( مصدر ) پرتو افکندن نور افکندن .
درخشیدن که تابان و منور بودن باشد نیک روشن و تابان نمودن و گشتن تابان و منور بودن
( مصدر ) ( درخشید درخشد خواهد درخشید بدرخش درخشنده درخشان درخشیده درخشش ) . ۱ - روشن شدن برق زدن ۲ - ( مصدر ) پرتو افکندن نور افکندن .
درخشیدن که تابان و منور بودن باشد نیک روشن و تابان نمودن و گشتن تابان و منور بودن
