درزدن . [ دَ زَ دَ ] (مص مرکب ) زدن . ضرب : ای خردمند هوش دار که خلق بس به اسداس در زدند اخماس . ناصرخسرو.به قندیل قدیمان در زدن سنگ به کالای یتیمان برزدن چنگ . نظامی .- آتش درزدن ؛ آتش افروختن : گویی که در زدند هزاران جای آتش بگرد خرمن نیلوفر. ناصرخسرو.گفتند یا موسی فلان گیاه بیاور و آتش درزن تا آن گوساله سوخته شود. (قصص الانبیاء ص 115).گفتم آتش درزنم آفاق راگفت سعدی درنگیرد با منت . سعدی .- چنگ...