معانی کلمه : داوری
لغت نامه دهخدا
داوری . [ وَ ] (اِخ ) محمد. خوشنویس است . رجوع به کتاب نمونه ٔ خطوط خوش کتابخانه سلطنتی ایران شود.
فرهنگ عمید
۱. قضاوت و انصاف دربارۀ نزاع و کشمکش و مرافعۀ دو یا چند تن.
۲. (ورزش ) شغل و عمل داور.
۳. شکایت.
۴. محاکمه.
۵. جدل، نزاع.
۶. تضاد، مخالفت.
۷. اختلاف.
۸. مغالطه.
۹. (اسم ) قضیه، کار.
۱۰. بحث، سخن.
۲. (ورزش ) شغل و عمل داور.
۳. شکایت.
۴. محاکمه.
۵. جدل، نزاع.
۶. تضاد، مخالفت.
۷. اختلاف.
۸. مغالطه.
۹. (اسم ) قضیه، کار.
۱۰. بحث، سخن.
فرهنگ معین
( ~. ) [ په . ] ۱ - (حامص . ) قضاوت کردن . ۲ - شکایت کردن . ۳ - ستیزه ، جنگ . ۴ - (اِ. ) واقعه .
فرهنگ فارسی
محمد متخلص به داوری سومین پسر وصال از شاعر از قرن سیزدهم (و. ۱۲۳۸ - ف. ۱۲۸۲ ه. ق. ) .وی در ۱۲۷۹ در تهران بود و در شیراز به بیماری دق در گذشت و در بقعه شاه چراغ شیراز مدفون گردید.
۱ - شکایت پیش قاضی بردن
محمد خوشنویس است
۱ - شکایت پیش قاضی بردن
محمد خوشنویس است
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تظلم
خصومت، ستیزه
حکم، قضا، قضاوت
۱. حکم، قضا، قضاوت
۲. تظلم
۳. خصومت، ستیزه
