کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : خون جگری
تلفظ بین المللی :
/xˈuːn dʒeɡˈari/
تلفظ :
[x'u:n dZeg'aRi]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
کلمات مرتبط
انسداد جریان خون
جسم مسدود کننده جریان خون
خون جاری ساختن
خون جاری شدن از
خون جاری کردن
عامل بند اورنده جریان خون
تمرین با محدودیت جریان خون
گونۀ خوش جریان
خوش جریانی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
خون جگری. [ ج ِ گ َ ] ( حامص مرکب ) بدبختی. ناراحتی. رنج. عذاب. اندوهناکی.
فرهنگ فارسی
بدبختی ناراحتی
کلمات مرتبط
انسداد جریان خون
جسم مسدود کننده جریان خون
خون جاری ساختن
خون جاری شدن از
خون جاری کردن
عامل بند اورنده جریان خون
تمرین با محدودیت جریان خون
گونۀ خوش جریان
خوش جریانی
نظرات