خوارکاری. [ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) مساهله. سهل انگاری. وِل انگاری. مسامحه. بی مبالاتی. بی بندباری. ( یادداشت بخط مؤلف ) : تو خوارکار ترکی من بردبار عاشق زشت است خوارکاری خوبست بردباری گر با تو بردباری چندین نکردمی من در خدمتم نکردی چندین تو خوارکاری گر گرد خوارکاری گردی تو نیز با ماآری تو خویشتن را نزدیک ما به خواری.منوچهری.و از خوارکاری آن پادشاه روزگار فرمانده روی زمین سنجربن ملکشاه... به آن ...
فرهنگ عمید
سهل انگاری، بی مبالاتی: تو خوارکار ترکی، من بردبار عاشق / خوش نیست خوارکاری، خوب است بردباری (منوچهری: ۱۱۰ ).