معانی کلمه : خمیر کردن
لغت نامه دهخدا
خمیر کردن. [ خ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سرشتن. بسرشتن. عجن. ( یادداشت بخط مؤلف ) :
خوی نیکست و عقل مایه ٔدین
کس نکرده ست جز بمایه خمیر. || نرم کردن. بشکل خمیر درآوردن :
بدست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر.
خوی نیکست و عقل مایه ٔدین
کس نکرده ست جز بمایه خمیر. || نرم کردن. بشکل خمیر درآوردن :
بدست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر.
فرهنگ فارسی
سرشتن بسرشتن
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
شِشنیدِن
