کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : خسته کردن
تلفظ بین المللی :
/xˈasteː kˈardan/
تلفظ :
[x'aste: k'aRdan]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
کلمات مرتبط
خسته کردن یاشدن
زیاد خسته کردن
زیاده خسته کردن
کاملا خسته کردن
خسته بندی کردن
خست کردن
خسته
خسته خانه
خسته شدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
خسته کردن. [ خ َ ت َ / ت ِ ک َدَ ] ( مص مرکب ) خستن. مجروح کردن. جراحت رساندن. جرح. ( یادداشت بخط مؤلف ). تعقیر. ( منتهی الارب ). تکلیم. ( تاج المصادر بیهقی ). عقر. ( منتهی الارب ). قَرح. ( دهار ). کلم. ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ) : سپه را همه دل شکسته کنی به گفتار بی جنگ خسته کنی.فردوسی.خیارگان صف پیل آن سپه بگرفت نفایگان را پی کرد و خسته کرد و فکار.فرخی.بچین هین گل ای شیعة و خسته کن دل ناصبی...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - مجروح کردن آزردن . ۲ - در تعب انداختن . ۳ - وا مانده کردن فرسوده ساختن .
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
weary (فعل)بیزار کردن، خسته شدن، خسته کردن، خسته کردن یاشدنharass (فعل)اذیت کردن، بستوه اوردن، عاجز کردن، تعرض کردن، خسته کردن، حملات پی در پی کردنbore (فعل)با مته سوراخ کردن، موی دماغ کسی شدن، خسته کردن، سوراخ کردن، با مته تونل زدن، سفتن، نقب زدن، وسیله سوراخ کردن، سنبه زدنfatigue (فعل)خسته شدن، خسته کردن، فرسودنexhauthorst (فعل)تمام کردن، خسته کردن، سپری کردن، تهی کردن، با دقت به کردن، نیروی چیز...
واژه نامه بختیاریکا
رُست کشیدِن
کلمات مرتبط
خسته کردن یاشدن
زیاد خسته کردن
زیاده خسته کردن
کاملا خسته کردن
خسته بندی کردن
خست کردن
خسته
خسته خانه
خسته شدن
نظرات