معانی کلمه : خراب شدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( مصدر ) مست و لایعقل گشتن .
مترادف و متضاد
از کارافتادن
مست شدن، لایعقل شدن
بد شدن، نامطلوبشدن
منحرف شدن، بدکاره شدن
گندیدن، فاسد شدن، متعفن شدن
نابود شدن، ازبین رفتن، تباه
رسواشدن، بدنام شدن، بیآبرو شدن
ویرانشدن، مخروبه شدن، منهدم شدن
فرهنگ فارسی ساره
آسیب دیدن، گزند دیدن
واژه نامه بختیاریکا
پُلُفِستِن؛ رُهمِستِن
