معانی کلمه : حقی
لغت نامه دهخدا
حقی . [ ح ُق ْ قی ] (ع اِ) نوعی خرما. (منتهی الارب ).
حقی . [ ح ُق ْ قی ی ] (ع اِ) ج ِ حقو. رجوع به حقو شود.
حقی . [ ح َق ْ قی ] (اِخ ) ابراهیم . رجوع به ابراهیم حقی شود.
فرهنگ فارسی
عبدالحق یکی از علما و شعرای مشهور هندوستان
